من وخدا

من وخدا


فرج
 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

 

 


 

نوشته شده در پنج شنبه 21 بهمن 1398,ساعت 21:54 توسط نسیبه| |

 
مدتهاست که دل کوچکم هوای تو را کرده بود ای ارحم الراحمين
 
مدتهاست كه در كلبه ي تنهايي خویش با خود می اندیشیدم که مرا تنها گذاشته
 
ای ...! احساس می کردم مرا
 
فراموش کرده ای .... آن هم در بدترین و سخت ترین مراحل زندگیم که بیشتر از
 
همیشه نیازمند تو بودم ... اما .... لحظه ای که دست پر قدرت و گرمت را حس کردم
 
که دست مرا محکم و در عین حال با عشق گرفت و مرا از لب پرتگاه به حقیقت
 
زندگانی برگرداند ، فهمیدیم که این تو نبودی که من را توی این دنیای پر فریب و در
 
عین حال زیبا تنها گذاشته بودی پروردگار من . بلکه این غفلت من بود که باعث شد تو
 
را خیلی دور پندارم ....   آن دورها ..... توی آسمان های بیکران ..! بدون آنکه بدانم ...
 
تو ... ای حبیب من ... از جانم هم به من نزدیکتری ... نه ! تو اصلاً در جان در روحم ،
 
همچو خونی در رگها ، جریان داری و این چنین است که تو را با هر نفس احساس و با
 
هر ضربان قلب درک می کنم .خوشحالم که تو را ، ای روشنایی بخش قلب کوچک
 
انسان ها ، یافته ام و چنان با وجود خویش آمیخته ام که حتی مرگ هم نمی تواند ما
 
را از هم جدا کند . . چرا که حتی جسم مادی من که روزی متلاشی می شود و تبدیل
 
به خاک می گردد باز هم متعلق به توست ... حال که می دانم روح من همیشه با
 
توست .
 
هر بار که پرندهء وجودم را در آسمان عشقت پرواز می دهم به این پی می برم که
 
چقدر این دنیا با تمامی موجودات درونش در مقابل عظمت و کرامت تو کوچک و
 
حقیرند ... ! الهی ....!
 
خوشحالم که تو را دارم ای مهربانم                مرا ببخش ای توبه پذیر مهربان
 
و هیچگاه به حال خود وامگذار که من ، این بندهء ناچیزت همیشه به محبت تو ، به حمایت تو و به ولایت تو محتاجم
 
ای فریاد رس فریاد خواهان    
                                       ای دانای نهانم                
                                                               تا ابد با تو می مانم
                                                                                          مرا رها مکن !!!!
 
" بار الهی نظر تو برنگردد         برگشتن روزگار سهل است !!! "
 
 
نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390,ساعت 9:53 توسط نسیبه| |

 

 
 
 

 

 
 
هر روز

شیطان لعنتی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


خط های ذهن مرا

اشغال می كند

هی با شماره های غلط ، زنگ می زند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


آن وقت من اشتباه می كنم و او

با اشتباه های دلم حال می كند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
دیروز یك فرشته به من می گفت:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی؟!

یادش به خیر

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


آن روزها

مكالمه با خورشید

دفترچه های ذهن كوچك من را

سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است

آن سیم ها

كه دلم را

تا آسمان مخابره می كرد.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
با من تماس بگیر ، خدایا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


حتی هزار بار

وقتی كه نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

نوشته شده در چهار شنبه 3 اسفند 1390,ساعت 15:16 توسط نسیبه| |

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.

 همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!" او به من نگاهی كرد و گفت: " هی ، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

 او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

 او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

 در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

 من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!

امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

 

او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".

 گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

 من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم."

دنمن به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت."

 من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.

 هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

 خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

 دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

" دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."

 هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یك هدیه است..........

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390,ساعت 21:31 توسط نسیبه| |

در راستای اینکه ازدواج یکی از مواردی است که امروزه خواب و خیال جوانان پاک و متین شده است، موارد زیر جهت اولین گام برای ازدواج توصیه می شود:

1- مثل زمان ناصر الدین شاه ننه جون و بی‌بی صغرای معروف و آبجی‌جون و خاله اقدس و عمه کلثوم رو مثل گروه بازرسین سازمان ملل راهی خونه‌های مردم کنیم تا دختر بیچاره اونا رو با ذره بین کنکاش کنن و هزار و یک عیب روش بذارن و چای و میوه‌ای خورده عزم را برای یافتن دختر شاه پریان جزم نمایند. و همینطور هی برن و هی بیان تا یکی رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببینیدش و تموم.

2- مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بیفتین توی خیابونای خلوت و تا از یکی خوشتون اومد بریدجلو و خیلی مودبانه باهاش آشنا بشید و بعد دستش رو بگیرید ببرید توی یک کاباره و بعد از شنیدن ترانه‌ای از مرضیه ازش درخواست ازدواج کنید و اونم یه لبخند شرم گینانه بزنه و بله رو بگه و بعدا اگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگین.

3- مثل همین زمان رفتار کنین و برین دانشجو بشین و توی دانشگاه با یکی سر حرف رو باز کنید و بعد کم‌کم ازش خوشتون بیاد و بعد براش نامه بنویسید و یواشکی بهش بدید و دلتون تاپ تاپ کنه و بعد هم بی‌سر و صدا عقد بشین و سر کلاس همش به هم نگاه کنید.

4- مثل زمان آینده رفتار کنید و به دوست دخترتون بگین یک نفر براتون پیدا کنه و بعد همراه همون دوست دخترتون یه شاخه گل بخرید و برید خونه طرف و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اینکه دلش نشکنه حداقل باهاش دوست بشید.

5- روش خشن‌تری هم هست که باید یک شیشه اسید بخرید و برید سر راه طرف و تهدیدش کنید که یا زنتون بشه یا شیشه اسیدو روی خودتون می‌ریزید!

و یا اصلا میشه هیچکدوم ازین دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسیر عادی زندگی رو طی کرد.

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390,ساعت 21:24 توسط نسیبه| |

معلم برای سفید بودن برگه نقاشی ام تنبیهم کرد و همه به من خندیدند؛ اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست...

نوشته شده در جمعه 2 دی 1390,ساعت 22:28 توسط نسیبه| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات اخیر باخبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.

 

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت  دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا

نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390,ساعت 13:23 توسط نسیبه| |

رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!


تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه  میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی "  حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"

تو ۷۰  سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن  ...
ولی من که همیشه همون حس سه سالگی رودارم
جملات زیبا گیله
مرد
نوشته شده در یک شنبه 29 آبان 1390,ساعت 9:35 توسط نسیبه| |

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :"اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی ."

پرنده گفت :" من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم ."

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :" راستی ٬ چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ " انسان منظور پرنده را نفهمید ٬ اما باز هم خندید .

پرنده گفت :" نمی دانی ٬ توی آسمان چقدر جای تو خالیست ." انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :" غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ٬ اما اگر تمرین نکند فراموش می شود ."

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ٬ آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :" یادت می آید ٬ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی ٬ عزیزم ٬ بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390,ساعت 15:48 توسط نسیبه| |

سلام دوستاي خوب ومهربون خودم لطفا جاخالي رو پر كنيد

اي كاش............وجود نداشت

منتظر نظراتتونم

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390,ساعت 17:16 توسط نسیبه| |

                         قبل ازدواج!

                                                                  .....

                                                                 .......

                                                            ................

                                                             بعد از ازدواج

زنهاي بيچاره

نوشته شده در دو شنبه 2 آبان 1390,ساعت 14:15 توسط نسیبه| |

۱) Confidence / اعتقاد:

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.

روزیکه تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط

یک پسربچه با چتر آمده بود.

این یعنی اعتقاد.           

 

۲) Trust / اعتماد:

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،

وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد...

چراکه یقین دارد شما او را خواهید گرفت.

این یعنی اعتماد.     

 

بيايي به خداهم اعتقاد داشته باشيم وهم اعتماد

نوشته شده در یک شنبه 1 آبان 1390,ساعت 14:42 توسط نسیبه| |

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
 


 

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .
 


 

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
 


 

قلب ميزارم که جا بدي،
 


 

اشک ميدم که همراهيت کنه،
 


 

و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.

نوشته شده در یک شنبه 1 آبان 1390,ساعت 9:50 توسط نسیبه| |

هميشه اين جمله رو ديديم پارك كردن=پنچري

ولی من یه  جایی رو میشناسم که وقتی دلتو اونجا پارک میکنی پنچرت که نمیکنه هیچ تازه گردو خاک دلتو پاک

میکنه پنچریه دلتو میگیره وبرای دلت یه نگهبان ۲۴ساعته سرسخت میزاره که هیشکی حتی نگاه چپ هم به دلت

نندازه چه برسه به اینکه حوس سرقت به سرش بزنه اره اونجا جایی نیست غیر از اسمون

وقتی دلتو اسمونی کنی اونجاست که هیچوقت نگران هیچی نمیشی اونوقته که خیالت راحته دلتو دست هر کسی

ندادی و هر جایی دلتو پارک نکردی

ولی امان از وقتی که دلتو رو زمین جا بزاری ویه گوشه کناری پارکش کنی و فکر کنی به خیال خودت اینجا دست هیچ

جنبنده و غیر جنبنده ای بهش نمیرسه ولی وای از وقتایی که خدا بخواد یه گوش مالیه اساسی به بنده هاش بده

البته حق داره خداست هر جوری دلش بخواد با بنده هاش رفتار میکنه  اونوقته که میبینی جایی که به خیال خودت

دست هیشکی بهت نمیرسه شده محل دزدا و دارو ندارت که فقط یه دل بوده رو بردن

 اینجا اسمون خداست

اینجا جاییه که پارک =پنچری نیست

اینجا جاییه که

پارک دل =یادگرفتن عشقه

به دلت عشقو یاد بده

مواظب دل و توکلتون باشید این دوتا هیچوقت تنهاتون نمیزارن و مراقبتونن

شماهم مراقب مراقباتون باشید

نوشته شده در پنج شنبه 28 مهر 1390,ساعت 1:9 توسط نسیبه| |

کوچیک تر که بودم فکرمیکردم بارون اشک


خداست!!!!!!!!!!!!!!ولی مگه خدا هم گریه میکنه؟

چرا باید دل خدا بگیره؟دوست داشتم زیر بارون قدم

بزنم تا بوی خدا رو حس کنم،اشک خدارو تو یه

کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت کمی بنوشم

تا پاک و آسمانی شوم.آسمان که خاکستری

میشد دل منم ابری می شد حس میکردم که آدما

دل خدارو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند.

همه میگفتند:"باران رحمت خداست"ولی حس

کودکانه من می گفت:.........خدا دلش گرفته و

از دست آدم بدا داره گریه میکنه!!


ای خدا جون یعنی زمانی که بارون میباره دلت تو هم از دست ما آدمای بد

گرفته و گریه میکنی؟

پس اگر تو هم دلت میگیره وگریه میکنی؟پس ما کجا بریم و 

درودلمونو با

کی در میون بذاریم ؟

 
نوشته شده در یک شنبه 10 مهر 1390,ساعت 18:52 توسط نسیبه| |

چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم

با تو......

می دانم در خلوت سکوتمان

سکوتی که برایت پر است از فریاد

نا گفته های من

تنها من هستم

و

تنها تو..........

چقدر خوب است که حرفهای دلم

را فقط تو میدانی

تویی که چون من تنهایی

یا شاید نه......

من چون تو تنهایم

برای همین است که باورم داری

چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران

باريد

و من دعا کردم و باریدم

به رسم خودت

این روزها تشنه ام

و میدانم

نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن

من منتظر میمانم..........

اجازه نخواهم داد...

کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد...!

نذری بود بین من و خودش

ادا نشد!

گرچه نخواست دلم

برای یکبار رنگ شادی را ببیند

گر چه رسم بندگی را نیاموختم

"اما اگر کفر نیست" اوهم بنده نوازی نکرد...!

گرچه دنیایم کوچک است

گرچه زیبا نیست

گر چه دلگیر است

اما.......

هر چه هست من تسخیرش کرده ام!

می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد

می دانم هستم نیست شد

می دانم بودم نابود شد

و خوب می دانم نباید عذر خواست...!

چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم

"قضا بلا بود".......

افتاد و شکست!

من هم شکستم اما اشک نریختم

چرا که مدت هاست سردم !

سـرد سـرد.........

تمام وجودم قندیل بسته!

هرگز نخواهم گذاشت...

کسی پا میان دنیای سردم بگذارد!

می خواهی بیایی من حرفی ندارم

بیا.......

اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی.....

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر 1390,ساعت 23:14 توسط نسیبه| |

بياييد يادمان باشد كه ما انسانيم و به ياد زنده ايم.

و گاهي نياز داريم تا براي خودمان دعا كنيم.

روزها و هر لحظه با خود تكرار مي كنم بارالها به من تواني بخش تا همه را دوست

بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامي وجودم از عشق سيراب گردد و

ببخشم بيشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در كنار همه بي آنكه متوقع باشم از

آنها .

و بدين سان است كه مي توان تجلي عشق خداوند را در وجود خودم و ديگران به

وضوح ببينم و مسرور گردم و از اين فرصتي زندگاني كه به من بخشيده شده تا بجويم

و بشناسم استفاده كنم.

خداوندا مرا ياري كن كه به كسي جز تو دل نبندم كه همه فاني اند و تو تنها كسي

كه مي توانم به آن تكيه كنم و پناه برم كه وجود تو خانه امني است برايم.

خداوندا ياريم كن تا از هيچ كس غمي به دل نگيريم و با همه با تمام وجود محبت كنيم

تا محبت و مهرباني و عشق به سويمان بازگردد.

خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت جايي و پناهي

براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذير كه من از تو ام .

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر 1390,ساعت 23:2 توسط نسیبه| |

سلام دوست جونيا خوبيد خوشيد سرحاليد دلم ميخواد وبم يه كم متنوع بشه واسه همين ميخوام روي

صندلي داغ بشينم منتظر سوالاتون هستم

 

نوشته شده در سه شنبه 29 شهريور 1390,ساعت 11:49 توسط نسیبه| |

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. 

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! 

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند. 

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. 

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. 

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند! 

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! 

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. 

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد! 

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

 

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 23 شهريور 1390,ساعت 23:17 توسط نسیبه| |

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد

 کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : ـ ـ ـ

 

 خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای بدرخشید ولی کودک توجه نکرد

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده

ویک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید

کودک با نامیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد ورفت

..

نوشته شده در چهار شنبه 23 شهريور 1390,ساعت 12:22 توسط نسیبه| |

خدایا ..:

تورا غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم .!

تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم ..!

تورا وفادار دیدم وهر جا که رفتم ..بازگشتم ...!

تو را گرم دیدم و سردترین لحظه ها به سراغت آمدم..!

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی ...؟؟

 

 

 www.takmobile.org

نوشته شده در دو شنبه 21 شهريور 1390,ساعت 15:8 توسط نسیبه| |

 

خطا از من است، می دانم...

از من که سالهاست گفته ام ایاک نعبد ، اما به دیگران دل سپرده ام
از من که سالهاست گفته ام
ایاک نستعین ، اما به دیگران  تکیه کرده ام
رهایم نکن!
خدایا بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبـــــــــــودنم...

 

درخود نگاه میکنم تا که ببینم خطا کجـــــاست...
بعد از کمی تامل و قدری سکوت ،
پی میبرم انجا که
"خـــــــــالی از خداست" خطاست...

نوشته شده در یک شنبه 20 شهريور 1390,ساعت 17:13 توسط نسیبه| |

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید
زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ، تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بوده‌اید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید
وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.
اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.
طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید

خدايا شكرت

نوشته شده در یک شنبه 20 شهريور 1390,ساعت 11:1 توسط نسیبه| |

خدایا...

مرا ببخش!

به خاطر تمام درهایی که کوبیدم

و خانه ی تو نبود...

خدايا...

اين بار كمي باورم داشته باش!

بگذار با همه ي وجود تو را حس كنم

مرا در آغوشت بگير!

كه بي صبرانه مشتاقم...


 
نوشته شده در شنبه 12 شهريور 1390,ساعت 10:36 توسط نسیبه| |

خداجون چیه دیگه چی شده؟بازم که خیسه چشات

                نکنه ایندفعه هم یکی ول کرده دستاش از دستات

 

نکنه بازم یکی بهت گفته خیلی بی مرامی  بی وفایی

                 نکنه بازم یکی گفته  که ولش کردی تو تنهایی

 

غصه نخور گریه نکن خوب ما دیگه همینیم

                               ولی میمیریم اگه فقط  یه روز تو ر  نبینیم

 

اونا نمیدونن تو اصلا واسه چی اشک میریزی

                              دل دادن به اونا مثل اینه که دلت دور میریزی

 

خدایا تو ساختی اینجا ر  واسه ما اما توش غریبی

                       بازی و  بی وفایی  ما ادما  ر با خودت می بینیی 

همیشه دستات سفت میزاری تو دستامون اما بازم

                   میگیم:خدا که ولمون کرد نکنه تو تنهایی ببازم؟                   

 

این قانون زمینه که تو دوستی هامون رعایت می کنیم

                           هر که خیلی خوب بود باید تو خوبیش شک بکنیم

 

هر خوبیی که بکنی باز میگیم نه این خوب نیست

                        اینجا راه و روش  دوستی مردم  بی دروغ  نیست

 

نوشته شده در دو شنبه 7 شهريور 1390,ساعت 12:21 توسط نسیبه| |

 

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …!
گفت: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک شوم …
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت را  پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد ؟! (نور/۲۲) ::.

 گفتم: معلوم است که دوست دارم من را ببخشی …!
گفت:  و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواهید شما را  ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 گفتم: با این همه گناه… آخر چه کار می‌توانم بکنم؟     
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بندگانش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگر روی توبه ندارم ...
گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیز  و داناست ، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

 گفتم: یعنی باز  بیام؟ باز من را می‌بخشی؟
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا کیست  که گناهان را  ببخشد ؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلام کم می آورم! آتشم می‌زند  ذوبم می‌کند ؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌ کنندگان و هم آنهائی  که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفت: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌تو انم بکنم؟
گفت: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خود و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند . خدا نسبت به مؤمنین مهربان است.  (احزاب/۴۱-۴۳)

نوشته شده در شنبه 18 تير 1390,ساعت 23:6 توسط نسیبه| |

 

images03.jpg

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يك روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »

لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»

او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »

نوشته شده در پنج شنبه 16 تير 1390,ساعت 18:20 توسط نسیبه| |

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

 

میدونم از همه تنها تری

میدونم بیکس تر از هر آدمی

شده دلت بگیره؟

وقتی دلت میگیره چیکار میکنی؟

با کی حرف حرف میزنی؟

بهم میگی:

هر وقت دلت گرفت، هروقت سنگ صبور پیدا نکردی

ناامید نشو

منو صدا کن

حالا دارم صدات میکنم

تویی سنگ صبورم

میشنوی؟

میخوام بگم:

چرا...

چرا دوست داشتن اینقده سخت شده؟

چرا نمیشه به کسی اعتماد کرد؟

جرا آدما اینقده حریص شدن؟

میدونی چرا؟

از همه کس و از همه چیز بریدم

دلم فقط به خودت گرمه

نفسم ...

همیشه نمیشه همه چیز گفت

واسه فرار از گفتن ... بهترین راهه

اما میدونم تو نگفته و ندیده

میدونی چی میخوام بگم

پس ناگفته میگم:

...

 

نوشته شده در چهار شنبه 28 ارديبهشت 1390,ساعت 19:41 توسط نسیبه| |

با خود فکر می کردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است، اما خدا گفت:

«هر چیزی ممکن است.»

گم شده بودم،گیج بودم،فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد. اما خدا گفت:

«من هدایتت خواهم کرد.»

خود را باختم، فکر کردم نمی توانم،ا ز عهدش برنمی آیم.اما خدا گفت:

«تو از عهده ی هر کاری برمی آیی.»

غمگین بودم احساس کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم،اما خدا گفت:

«غمهایت را روی شانه های من بریز.»

فکر می کردم نمی توانم ، من آنقدر باهوش نیستم. اما خدا گفت:

«من به تو خرد لازم را می دهم.»

بار گناهانم رنجم می داد برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم اما خدا گفت:

«من تو را می بخشم.»

از خودم بدم می آمد فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد،اما خدا گفت:

«من به تو عشق می ورزم.»

گریه می کردم زیرا تنها بودم اما خدا گفت:

«من همیشه با تو هستم.»

نوشته شده در چهار شنبه 28 ارديبهشت 1390,ساعت 19:40 توسط نسیبه| |

تفاوت انسانها به نظرتون چی می تونه باشه ؟   

گروه یکتا


 آدمهای بزرگ، آدمهای متوسط، آدمهای کوچک




آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند


آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند


آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند


آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند


آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند


آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک اصلا مسئله ندارند

 

 

 

 

گروه یکتا

نوشته شده در یک شنبه 25 ارديبهشت 1390,ساعت 21:12 توسط نسیبه| |

Design By : Night Melody